![]() |
![]() |
|
| جز من تمام مزرعه باران گرفته است / تنهاترین مترسک جالیز می شوم |
|
روزها روزهای تکراری مثل این حرفهای من میشد
مثل این داغ کهنه در قلبم حسرتِ آشنای من میشد
شعر توی دهان من گس بود طعم ریواس های وحشی داشت سطر تا سطر قافیه لنگید تاول غصه پای من میشد
تا که یک روز دیدمت آنوقت توی اشعار آبیم هر صبح طعم گیلاس های چشمانت عادت ناشتای من میشد
از همانروز باز دلشوره پشت لبخندهای من جاکرد خنده های نحیف پوشالی رنگِ ترسِ صدای من میشد
که تو هم بی گدار خواهی رفت. وَ من اینجا دوباره خواهم ماند حدسهایم درست بود انگار مقصدت ناکجای من میشد
ماندم و خاطرات یک فنجان که هماغوش بوسه هایت بود آخرش فکر کردم آن قهوه فال تلخی برای من میشد
یادم افتاد عاشقی می گفت: که«نماند و چنین نخواهد ماند» و همان بیت های حافظ که اوج امّیدهای من میشد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 13:59 توسط یوسف نجارزاده |
|
|
گم بوده ام میان اوستا و گات ها
زنجیر میشود به تنم ارتباط ها
ناچار میشوم که بیایم به روی خط در تنگنای آچمز و این کیش و مات ها
بیزارم از حواشی این قرن لعنتی از عادت تزاحم این بی ثبات ها
از سینمای وحشی این روزهای سرد از بس سکانس های دلم خورده کات ها
هی می درند پیکر تنهایی مرا ابزارهای شوم تمدن چو لات ها
بیچاره این سکوت که هی سکته میزند در ابتذال این ضربان حیات ها
له میشوند زیر تمنای «جاز» و «رپ» «دُرّاب» های ناله ی «می» در «بیات» ها
ققنوس ها دوباره یِ خود را نمی رسند «ادوارد»های مرده ز خشم «فیات» ها
صبحِ جنابِ لُردِ جهانی شدن بخیر دیشب بدار رفته شعور کلات ها
یک شاعر از هبوط مدرنیسم گریه کرد یک تشنه در اسارت حجم فلات ها |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 تیر1388ساعت 17:9 توسط یوسف نجارزاده |
|
|
یکسال فاصله - و چه بیتابتر شدم در زیر پلک خاطره ات باز ، تر شدم هی بی صدا شکستم و در انحنای بغض اشک شبانه بودم و داغ سحر شدم
در ازدحام شهر تو گهگاه حل شدم تا بشکند مسیر مرا ناگهانِ تو اما هزار کوچه ی بن بست دیده ام دیوارهای قم شده همداستان تو
آخر کجاست سمت نشان دوباره ات چشمان من ز شور خسوفت فسرده است چشمان سربزیر که از خاطرش هنوز آرامِ گامهای تو را هم نبرده است
آرام آمدی که دلارام من شوی ناگاه رفته ای که پریوارتر کنی... خود را و بعد در پی وِرد نبودنت دیوانه ام، دوباره تو تبدارتر کنی
می ترسم از جنایت فردای ملتهب آلوده گون خنجر تصمیم های تو با دیگری به سر کنی و من بمانم و... کابوس های تا ابدم در هوای تو
می ترسم از موازیٍ من با همیشه ات تکرار روزهای چنین بی تو بودنم تکرار،رسم تلخ و بدی ماند در فراق می ترسم از هماره ی مجنون نمودنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 17:29 توسط یوسف نجارزاده |
|
|
نمیدانم چرا
این روزها دلم برای گیوه های میراب تنگ نمیشود مدتی است سماور مادر بزرگ چارقل نمیخواند گنجشکهای محله بالا پیدایشان نیست پونه ها سلامشان را میخورند تازه مرغ همسایه آنقدر باادب شده که دیگر یه ریشم نمیخندد انگار... اصلا تو بگو من زنده ام یا مرده؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 21:21 توسط یوسف نجارزاده |
|
|
در یک افسانه یونانی آمده:وقتی که خداوند از خلقت عالم فارغ گشت نعمتهای این جهان را بین همه تقسیم کرد ولی چیزی به شاعر نداد. شاعر به آه و ناله پرداخت و فرشتگان دلشان سوخت و به شاعر گفتند:حال که از جیفه دنیا چیزی به دست شما نرسیده به تو اجازه دهیم هرگاه دلت تنگ شد به آسمانها بیایی و دمی با ما بیاسایی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 آبان1387ساعت 20:56 توسط یوسف نجارزاده |
|
|
سقراط در فایدروس می گوید:
نه ، این سخن راست نیست که غیر عشق را بر عشق برتری باید نهاد چون عشق مبتلای دیوانگی است اگر دیوانگی بد بود در درستی آن تردید نمیداشتم ولی راست این است که ما آدمیان بزرگترین نعمتها را در پرتو دیوانگی بدست آوردیم و مراد من آن دیوانگی است که بخشش الهی است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 10:42 توسط یوسف نجارزاده |
|
|
یکی نیست به این خواجه حافظ شیرازی بگوید که استاد تکلیفت را با ما روشن کن از یک طرف با ما اهالی میخانه سر ناسازگاری می گذارد و می گوید:
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد بنده طلعت آن باش که آنی دارد از طرفی هم با زاهد سر جنگ دارد که: چارده ساله بتی چابک و شیرین دارم خلاصه اینکه یکی به میخ می زند و یکی به نعل: در مسجد و میخانه خیالت اگر آید محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم سرجمع هم خدا را می خواهد هم خرما: گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند ما که مانده ایم حیران بین سماع و سجود ولی آنقدر می دانیم که این لسان الغیب اگر آب ببیند شناگر ماهریست که میگفت: شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت چیزی ام نیست ورنه خریدار هر ششم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 مهر1387ساعت 12:38 توسط یوسف نجارزاده |
|
|
دو چیز در عالم پوشیده نخواهد ماند،یکی حسن و دیگری عشق
محال است در جایی شمع حسن برفروزد و پروانه عشق گرد آن به پرواز نیاید و خود را نسوزد .اقتضای حسن جلوه گری و بروز است و اقتضای عشق پرده دری و رسوایی این را هم بدان اگر افشای دل در بر نااهلان خطاست ،کتمان آن در بر یار موافق و محب صادق بر خود ستم روا داشتن است [شمس و طغرا ـ محمد باقر میرزای خسروی] |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 مهر1387ساعت 21:24 توسط یوسف نجارزاده |
|
|
خوابم می آید
حوصله نان و پنیرک خوردن هم ندارم اصلا بی خیال کفشهایم ،بگذار آنقدر صدایم بزند که تارهای صوتی اش پاره شود آنقدر هم دلخوش نیستم که بگویم "زندگی رسم خوشایندیست" به گل شبدر هم علاقه ای ندارم،آخر مگر آدم سالم به آواز کرکس گوش میدهد؟ در ضمن الاغ هم هرگز نمی تواند یونجه را بفهمد خلاصه اینکه چشمهایم خیلی خوب می بیند و هیچوقت به این فکر نیافتاده ام و نخواهم افتید که "جور دیگر ببینم" |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 مهر1387ساعت 20:49 توسط یوسف نجارزاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 تیر 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
| پیوندها |
|
گویش اجدادی من در دیار مهربانم مهدی فرجی تورج بخشایشی(پسامدرن) استاد ناصر فیض امیر مرزبان محسن ناصحی م.صانعی رضا خیری امیرحسین آکار |
|
RSS
|